خاطره ای شیرین از «شب کریسمس» روایت حضور رهبر معظم انقلاب در منزل شهید ویگن کاراپتیان
تواضع و بدون تکلف بودن عجیب حاج آقا، مجلس را صمیمی و راحت کرده، اصلاً احساس نمی کردیم، بالاترین مقام کشور و یکی از مهمترین مقامات مذهبی و سیاسی جهان، مهمان خانه مان است.
معمولا رهبر انقلاب، شب های جمعه به دیدار خانواده های شهدا می روند. اما این بار برنامه کلاً متفاوت است.سه شنبه، پانزدهم دی ماه سال هفتاد و یک. در تقویم ها هیچ مناسبتی ،نه شمسی و نه قمری و نه میلادی برای این شب و فردای آن ذکر نشده، اما ایشان خودشان خواسته اند که برای امشب، برنامه ریزی شود؛ برنامه ای مختص خانواده شهدای ارمنی و این خاطره آشنایی رهبر انقلاب با آداب و رسوم و اعتقادات هم میهنان ارمنی است.ایشان خوب می دانند که در بیست و پنج دسامبر، یعنی پنج روز مانده به پایان سال که همه جا به عنوان عید کریسمس شناخته می شود و در رسانه ها گفته می شود، در منازل ارامنه ایران که از نظر مذهبی نزدیک به ارتودکس ها هستند، هیچ خبری نیست. و در عوض، کریسمس آنها روز ششم ژانویه است، تقریباً ده روز بعد از کریسمس معروف. البته آشوری های ایران که عمدتاً کاتولیک هستند، همان عید معروف را می گیرند، میلاد مسیح که پیامبر امید و محبت بود، برای مسلمانان نیز مبارک است. امشب دقیقاً شب ششم از ماه اول سال 1993 میلادی است؛ یعنی شب عید ارامنه و رهبر انقلاب می خواهند به سه خانواده شهید ارمنی سر بزنند. ارامنه در تهران، در چند منطقه خاص زندگی می کنند و برنامه ریزی سه دیدار در یک محدوده نزدیک به هم، کار مشکلی نیست. دو سه اتومبیل ساده، بدون هیچ تشریفات و سروصدایی، از دفتر رهبری به سمت خیابان دماوند تهران حرکت می کنند. هیچ مسیری بسته نشده و همه چیز عادی است. اتومبیلی که رهبر انقلاب در آن هستند از کنار صدها اتومبیل دیگر می گذرد و پشت چند چراغ قرمز توقف می کند تا به مقصد برسد. منزل اول،خانه شهید ویگن کاراپتیان است. اتومبیل تقریباً چسبیده به در متوقف می شود تا آیت الله خامنه ای(مدظله العالی)، بدون جلب توجه وارد خانه شود. - شهید ویگن کاراپتیان - محل شهادت: دهلران،ایلام - تاریخ شهادت:6 فروردین 66
ویگن از همان دوران تحصیل ، وقتی جنگ شروع شد، می گفت می خواهم ارتشی شوم و بروم با این نامردها بجنگم. به تهران که آمدیم نوبتش رسیده بود که برود و کسی هم جلودارش نبود. خواهر بزرگترم شناسنامه اش را قایم کرد که نرود؛ اما او همه جا را به هم ریخت و التماس کرد تا شناسنامه اش را بگیرد! آخرش هم با کپی شناسنامه کارش را درست کرد و سرباز شد. آموزشی را در لویزان تهران بود و بعد در زمستان 65 اعزام شد به منطقه شرهانی در ایلام. در همین روزها بود که بابا از دنیا رفت. با یک مصیبتی به ویگن خبر دادیم؛ مرخصی گرفت و برای تشییع آمد. تقریباً تمام اهالی خاکباد هم آمده بودند. بعد از مراسم، مامان به ویگن گفت: دیگر تحمل داغ ندارم،بمان. قبول نکرد، گفت باید بروم، آنجا به من نیاز دارند و رفت تا مرخصی بعدی، یعنی ایام آخر سال 65. وقتی می آمد، همه دورش جمع می شدیم واو از جبهه تعریف می کرد.ویگن خیلی شوخ وبا نشاط بود وحتی از جبهه هم طوری تعریف می کرد که می خندیدیم.فقط وقتی از شهادت همرزم هایش می گفت، بغض می کرد وگریه اش می گرفت.برای تعطیلات عید هم نماند؛ گفتیم عید اول باباست،می خواهیم برویم خاکباد،گفت نمی توانم. تولدش سوم فروردین بود، بیست سالش شد. اما فقط چهار روز از بیست سالگی اش را دید! اول به من خبر دادند؛ گفتند در حال دیده بانی ترکش خورده، باید بیایی شناسایی کنی. به کسی خبر ندادم، یعنی باورم نمی شد، مطمئن بودم که اشتباه شده، اما خودش بود، در سردخانه که دیدمش، اصلاً شبیه مرده ها نبود، انگار آرام خوابیده بود. اما هرچه صدایش کردم: ویگن! ویگن! جواب نداد. چند ماه بعد از فوت بابا، شهادت ویگن، مامان را از پا انداخت، خبر که به خاکباد رسید، مردم باور نمی کردند.کل روستا عزادار شد،انگار برادرشان را از دست داده اند! روزهای خیلی سختی بود. ***
اول شب است که چند نفر می آیند و بعد از چند سوال و جواب می گویند چند دقیقه دیگر رهبر انقلاب می رسند اینجا. می گویم: بله؟ گفتید که می آید؟ -رهبر انقلاب ،آقای خامنه ای. -اینجا؟ خانه ما؟ -بله -خب چرا زودتر نگفتید؟ما تدارک می دیدیم،چند نفر دیگر را خبر می کردیم. -ایشان خودشان اصرار داشتند که خبر ندهیم تا شما به زحمت نیفتید. حالا وقت این حرف ها نیست؛الان است که از راه برسند. با دایی می رویم دم در برای استقبال، حاج آقا همراه یکی دو نفر دیگر وارد می شوند و قبل از اینکه بتوانیم باور کنیم، ایشان می رسند و با ما سلام علیک می کنند.خوب شد دایی هست تا بتواند هول شدن ما را جبران کند، آخر دایی فرهنگی است و اهل مطالعه و خوش صحبت. حاج آقا اول حال مادرم را می پرسند، ما در روستا با همه فارسی حرف می زدیم، برای همین نه فقط لهجه ارمنی نداریم، بلکه مامان لهجه همان منطقه را دارد، جواب می دهد که سلامت باشید، سلامت باشید. قاب عکس ویگن روی میز، مقابل حاج آقاست،قاب را بلند و با دقت نگاه می کنند.- خب این شهید شماست؟ می گویم بله. -پدرشان کدام است؟ -پدرمان مرحوم شدند. -مادرشان همین خانمند؟ - بله -خب،ایشان کجا شهید شدند وکی؟ مامان گوش هایش سنگین است و چیزی نمی شنود. همین طور برای حاج آقا دعا می کند که خداوند به شما عزت بدهد و من توضیح می دهم که ویگن کی سرباز شد و کجاها بود و چطور در دهلران شهید شد. -خداوند ان شاء الله که به شما اجر بدهد.ان شاء الله این عیدتان هم مبارک باشد. مادرم می گوید: سلامت باشید.شما هم خوشحال و شیرین کام باشید.خیلی ممنون هستیم. لطف کردید.پا گذاشتید بر چشم ما. -خداوند ان شاء الله به همه مان توفیق بدهد تا بتوانیم وظایفمان را انجام بدهیم. واقعاً سادگی مامان و تواضع و بدون تکلف بودن عجیب حاج آقا، مجلس را صمیمی و راحت کرده است .موقعی که فهمیدم چه مقامی قرار است بیاید خانه مان، خیلی ترسیدم؛حتی فشارم افتاد. اما وقتی که آمدند،رفتارشان طوری بود که اصلاً احساس نمی کردیم یک مقام بالا، یعنی بالاترین مقام کشور و یکی از مهمترین مقامات مذهبی و سیاسی جهان، مهمان خانه مان است. حالا حتی کمی دلهره هم ندارم، دلهره ای که معمولاً در مواجهه با کشیش و اسقف مرا می گیرد. -این جوان شما که در بحبوحه جوانی، از خانه و کاشانه خودش و از میهن خودش دفاع کرده و در این راه کشته شده، مایه افتخار شما و منسوبین، بلکه همه اهل میهنش است. این طور جوان ها مایه افتخار کشورند و واقعاً باید به اینها افتخار کرد. حرف هایی که می زنند به وضوح بر ما اثر می گذارد؛ احساس می کنم چهره ویگن در ذهنم عوض شده، حاج آقا از نسبت ما برادرها ودایی با شهید سوال می کنند. وقتی دایی را معرفی می کنیم، او هم رویش می شود با حاج آقا صحبت کند. -واقعاً نمی دانم با چه زبانی تشکر کنم از تشریف فرمایی شما. واقعاً ما را خوشحال کردید امشب آقای خامنه ای.
-ما تکلیفمان است. ما تکلیفمان است که به این خانواده های عزیزی که فرزندشان را در راه کشور دادند، یک اظهار ارادتی بکنیم. من همیشه استفاده می کنم از این فرصت سال نو مسیحی، برای اینکه به هم میهنان مسیحی مان سر بزنیم و به خانواده های شهدایشان تبریک و تسلیت بگوییم؛ هم تبریک عید را، هم تبریک شهادت را وهم تسلیت فقدان فرزندان را. مامان با همان زبان خودش تشکر می کند. زبان من که بسته شده! صحبت به کریسمس می کشد. دایی می گوید که بله، امشب شب عید، ماست و اتفاقاً مهمان داریم و من می خواستم بروم بیرون برای تهیه پذیرایی و وسایل شام و اینها که آقایان گفتند بمانید. ما هم به احترام ماندیم، منتها نمی دانستیم،یعنی نگفته بودند که شما تشریف می آورید و این سعادتی شد برای ما که در محضر شما باشیم.
-خیلی خب، حالا ما رسممان این است که وقتی در منازل دوستان شرکت می کنیم،چند دقیقه ای،فقط برای عرض عرض ارادت آنجا می نشینیم، طولانی که وقت نمی کنیم و چند جای دیگر هم باید برویم. از حرف دایی ناراحت می شوم، البته خب او هم منظوری نداشت، اما واقعیتش این است که ما دوست داریم این جلسه ساعت ها طول بکشد و تمام نشود و دیگر اصلاً مهمانی شب عید برایمان مهم نیست. همراه با مامان سعی می کنیم با تشکر وابراز خوشحالی همین مطلب را برسانیم. -ان شاء الله که عیدتان هم مبارک باشد و خوش بگذرد بهتان. ان شاء الله خوش باشید، ان شاء الله خداوند دل خوش به شما بدهد؛ اصل کار دل خوش است. مادرم جواب می دهد که ان شاء الله همه در زندگی خوش باشند و همه کامشان شیرین باشد.خیلی ممنونیم، لطف کردید حاج آقا. بعد آهی می کشد وبا لهجه خودش ادامه می دهد: خب، مادر که دیگر خوشش نمی شود! -خب بله، ان شاء الله خدای متعال تفضل کند به شما، اجر بهتان بدهد؛ بالاخره هر یک از این مصیبت های دنیا، در مقابلش یک اجری خدا می دهد. ممنون.خدا ان شاء الله شما را پایدار کند. خب دیگر،قسمت بوده، خدا عمر شما را زیاد کند. -بله. ان شاء الله که خدا جوان هایتان را حفظ کند.بله، در این کشور، خانواده هایی که فرزندانشان را دادند، خیلی هستند؛ یک پسر، دوپسر، سه پسر، بعضی ها چهار پسر. همین همساده ما حاج آقا! دو تا پسرش را داده. همین جا هستند سید حسینی؛ محسن حسینی و قاسم حسینی. مامان خیلی با مادر شهیدان حسینی دوست است و با او رفت و آمد دارد و شکر خدا رفت و آمد با این مادر شهدا، خیلی روحیه مامان را بهتر کرده. مامان مثل همیشه چای را با دارچین دم کرده، برادرم چای می آورد وبه همه چای تعارف می کند، بعد هم شیرینی می آورد. حاج آقا بدون تعارف می گویند که شیرینی نمی خورند و قند برمی دارند. از شغل ماها سوال می کنند.دایی می گوید که فرهنگی است و ما سه نفر هم که با هم یک کارگاه کوچک تراشکاری و قالب سازی داریم؛ یعنی من و برادرم ودامادمان. در میان صحبت ها، آقای خامنه ای وقتی مقداری از چای را میل می کنند، می پرسند که شما چای را با دارچین درست می کنید؟ فکر می کنم که بد شد، حتماً خوششان نمی آید. می گویم دوست ندارید؟ می گویند که شاید برایشان خوب نباشد و گرنه بدشان نمی آید. با خودم قرار می گذارم که اگر بار دیگر به خانه ما آمدند، حواسم باشد که چای را ساده درست کنیم و بعد به فکر خودم می خندم.حاج آقا وقتی از ما پرسیدند درخواست یا مشکلی خاصی دارید که ما بتوانیم کمک بکنیم؛ به ایشان عرض کردیم مشکلی نداریم و فقط طول عمر شما را از خدا می خواهیم. حالا قبل از خداحافظی، ایشان یک بار دیگر از مشکلات ما سوال می کنند. من با شرمندگی و خجالت، مشکل آژانس را به ایشان عرض می کنم. من و برادرم، آژانس اتومبیلی داریم که به خاطر مشکلاتی، در آستانه تعطیلی است! حاج آقا به یکی از همراهانش می سپارند که مشکل را بررسی و مرتفع کنند. بعد هم هدیه ای به مادرم می دهند، به عنوان یادگاری از این شب عید متفاوت و خداحافظی می کنند. ما می مانیم وخاطره ای شیرین که بعد از یک ساعت، قبولش برای خودمان هم سخت است،چه برسد به مهمان ها که اگر همین یادگاری حاج آقا نبود، باورشان نمی شد که یکی دو ساعت قبل، رهبر کشور در این خانه بوده اند. منبع: مسیح در شب قدرص 267-277